رضا قليخان هدايت

1640

مجمع الفصحاء ( فارسي )

كنون چو مست غلامان سبز پوشيده * ببوستان شود از بادزاد سرو نوان كنون سپيده‌دمان فاخته ز شاخ چنار * چو عاشقان بتان بركشد خروش و فغان نه باغ را بشناسى ز كلبهء بزّاز * نه راغ را بشناسى ز مجلس سلطان سر عدو بتن اندر فروبرد به دبوس * چنان كه پتك‌زن اندر زمين برد سندان و له كمابيش سخا ديد آنكه او را ديد در مجلس * سراپاى هنر ديد آنكه او را ديد در ميدان ز خشتش در تن هر كينه‌خواهى رخنهء بىحد * ز تيرش در بر هر جنگجويى دامنى پيكان ز گرد معركه چترش گرفته گونهء لؤلؤ * ز خون دشمنان تيغش گرفته گونهء مرجان بايرانى چگونه شاد خواهد بود تورانى * پس از چندين بلا كامد ز ايران شهر بر توران هنوز ار بازجويى در زمينشان چشم‌ها بينى * از آن خونها كز ايشان ريخت تيغ رستم دستان بتركستان سرايى نيست كز شمشير تو صد ره * در آن شيون نكردستند خاتونان تركستان هنوز آن مرد را كان پيل تو آن چتر بر سر زد * ز بيم تو نه اندر چشم خوابست و نه در تن جان بدل برخور ز بت‌رويى كه او را خوانده‌اى دلبر * ببر دركش نگارينى كه او را خوانده‌اى جانان